گابریل گارسیا مارکززمينه هاى روايت هاى ماركز و انسان هايى كه در اين روايت ها زيستى همراه تلاش اضطراب، خيانت، عشق، انتظار، مرگ و... دارند كاملاً عينى و محسوس است، يكى از اين دلايل مى تواند «روزنامه نگار» بودن ماركز در برخى دوران ها باشد، ماركز به همه جا سرك مى كشيد از اخبار ريز و درشت اطراف بى دقت نمى گذشت و در تمام آنها غور مى كرد

«من به كارهاى مورد علاقه ام مى پرداختم و خيلى خوب مى دانستم چه مى كنم، با فروتنى اعلام مى كنم آزاده ترين مرد روى زمين هستم و به هيچ كس تعهدى ندارم. اين را مديون تلاش هايى هستم كه در طول زندگى انجام داده ام. تنها خواسته ام داستان نويسى بوده و هست، اگر به ملاقات دوستانم بروم بدون ترديد برايشان داستانى تعريف مى  كنم.» اين سخنان گابريل گارسيا ماركز است. به راستى او در چه فضايى زيسته و نوشته است. در قاره اى پر از اضطراب و وحشت، پر از حركت هاى چريكى و رعب آور كه پيش از آن كه دنيايى آرام و روشن بيافريند، دنياى خيالى و ذهنى انسان هايى كه با رؤيا مى زيند را به هم ريخته و هستى آنها را آشفته مى كند. قاره دلهره «آمريكاى لاتين».

اين قاره كه در فرايند فكرى و ايدئولوژيكش در اكثر مواقع با بخش شمالى آن در چالش و درگيرى به سر مى برد، جريان هاى مختلفى را به خود ديده است. شيلى و چهره اى به نام «پينوشه»، بوليوى و درگيرى هاى داخلى كه موجب كشته شدن ديگر دوست او «چه گوارا» شد. كوبا وفيدل كاسترو دوست هميشگى ماركز، ساندينيست ها و سوموزيست ها در نيكاراگوئه، چريك هاى «مراه درخشان» در پرو و درگيرى هاى داخلى بسيارى از كشورهاى آمريكايى لاتين، جهانى است كه ماركز در آن زندگى مى كند. گابريل گارسيا ماركز گرچه در تمام اين كشورها زيست نداشته اما در واقع برآيندى از اين وقايع و رويدادهاست. در واقع جهان ماركز كند واكاوى شهودى و پديدار شناسى است در شخصيت ها و شرايط زيستى آنها. شرايطى كه از تمام فرايندهاى اين قاره تأثير گرفته است. همه عناصر داستانى ماركز داراى زمينه اند، اگرچه رويكرد رئاليستى او وقايع نگارانه است و از زمينه هايى سخن مى گويد كه مى شود به بررسى و تحليل تاريخى - جامعه شناختى گزارده شود و جالب اين كه در اين رويكرد گاه خرافه هاى عاميانه و مردم پسند كه از رمز و رازى غبار آلود سخن مى گويد و از رمز و اسطرلاب ها بيرون مى آيد، تأثيرات به سزايى دارند. او در پيرمردان و پيرزنان، حركت هاى متافيزيكى در عينى ترين زمان داستان آنچنان تأثير و حضورى دارند كه مخاطب اگر چه ممكن است به آن حتى اعتقادى نداشته باشد اما با جان و روان مى پذيرد...

«پل ريكور» در باره زمينه هاى داستان معتقد است: «متون اصلى  اى كه به معناى خاص فاقد زمينه اند (و آنها را متون بى جهان ناميده است) از متونى كه درباره متون بى جهان هستند و باز تاب زمينه اى خاص محسوب مى شوند، جدايند. متونى كه اشاره و دلالتى به زمينه اى خاص ندارند به خود باز مى گردند و جهان ويژه خويش را مى آفرينند، ادراك اين متون از راه ايجاد مناسبتى ميان آنها و متون ديگر درست نيست و جنبه يكه، ناب و اصيل آنها را از ميان مى برد. تعداد متون اصلى اى كه از ارجاع بيرون رها يند يعنى متون بى جهان اندك است. اين متون نه به چيزى در جهان بل به خود جهان اشاره دارند.»

زمينه هاى روايت هاى ماركز و انسان هايى كه در اين روايت ها زيستى همراه تلاش اضطراب، خيانت، عشق، انتظار، مرگ و ... دارند كاملاً عينى و محسوس است، يكى از اين دلايل مى تواند «روزنامه نگار» بودن ماركز در برخى دوران ها باشد، ماركز به همه جا سرك مى كشيد از اخبار ريز و درشت اطراف بى دقت نمى گذشت و در تمام آنها غور مى كرد. در جايى مى نويسد: «كافى است كه امروزه در مطبوعات خبرى و جنجالى نگاهى بيندازيد تا ببينيد چه اتفاقات عجيبى در مملكت مى افتد، ماهيگيرى با تورش فيل و زرافه از دريا مى گيرد و در جايى نامعلوم با كمك اوراد كرمى از گوش گاوى بيرون كشيده مى شود.»

درخت تنومند شخصيت ها، فضا و زمان و اتفاقات داستان هاى ماركز ريشه هاى متعددى دارد: اول همان طور كه ذكر شد فضاى جغرافيايى و روح فراگيرى كه در آمريكاى لاتين جريان داشت كه اين روح كلى با ذهن فعال، پرسشگر خيال انگيز و گزارشگرانه ماركز در هم آميخته و فضايى با عنوان رئاليست جادويى ساخت. ريشه دوم فرهنگ قومى و عادات و آداب سرزمينى بود كه او در آن مى زيست، دوران كودكى گابريل با پدر بزرگ و مادربزرگش گذشت، پدر بزرگى كه سرهنگ بازنشسته بود و در بسيارى از داستان هايش حضورى محسوس دارد و مادر بزرگى كه جهانى پر از «مسخ» را برايش ترسيم كرده بود، جهانى كه در آن وردها و ستارگان مى توانستند سرنوشت انسان ها را تغيير دهند. ريشه ديگرى كه درخت تناور و هستى داستانى گابريل گارسيا ماركز را شكل داده حضور نويسندگان ديگر به شكلى بينامتنى در آثار اوست. نگاه ولف، كافكا، فاكنر، همينگوى، بالكز و توماس مان و... در شكل گيرى اوليه تفكر سيال او تأثير گذار بوده اند.
«گابو» بزرگترين مرد كلمبيا و مرد سال ۱۹۹۹ آمريكاى لاتين تا كنون آثار بسيارى از خود به جا گذاشته است، آثارى كه او را در تاريخ پرتنش ادبيات جهان ماندگار كرده است. آثارى چون «كسى به سرهنگ نامه نمى نويسد»، «صدسال تنهايى»، «پاييز پدر سالار»، «گزارش يك مرگ از پيش اعلام شده»، «عشق در سال هاى وبا»، «زنده ام كه روايت كنم»، «عشق و ديگر شياطين»، «گزارش يك آدم ربايى»، «زائران غريب» و چند اثر ديگر. اين آثار بخشى به همان نگاه ماركز بر مى گردد كه مى گويد: «تنها اسطوره اى كه كشورهاى عقب افتاده و وابسته به فرهنگ و تاريخ جهان تحويل مى دهند «ديكتاتور» است.» و بخشى ديگر مربوط به عشق و زيستن عاشقانه اگر چه نمى شود در اين آثار برخى مضامين بكر و اجتماعى را كه در جوامع جهان سومى بيشتر نمود دارد ناديده گرفت.

«صدسال تنهايى»

با همسرش مرسده به پستخانه مى رود تا نسخه اصلى «صدسال تنهايى» را به بوينس آيرس بفرستد. او اين نسخه را با ماشين تايپ نوشته است. به دليل نداشتن پول كافى به پيشنهاد همسرش كتاب را دو بخش مى كنند، يك بخش را مى فرستند و بخش ديگر را به اميد اين كه به زودى پولى به دست بياورند نگه مى دارند، بعد متوجه مى شوند كه بخش دوم كتاب را ارسال كرده اند. ماركز مى گويد: هجده ماه تمام بود كه داشتم مبارزه مى كردم تا رمان را تمام كنم، كتابى كه فكر مى كردم تمام چيزهايى كه مى خواستم در آن بود. اين كتاب در سال ۱۹۶۵ شروع مى شود و سال ۱۹۶۸ به پايان رسيد، ماركز مى گويد: «شش ماه آخر واقعاً خيلى سخت و طاقت فرسا بود، دوستان نزديك ما كه وضع ما را مى دانستند مدام به ما سر مى زدند و به من دلگرمى مى دادند كه كارم را ادامه دهم. در اين ميان كه كار تقريباً تمام شده بود نامه اى دريافت كردم كه در آن نوشته شده بود تمام حقوق آثارت را مى خواهم، توى پوست خودم نمى گنجيدم...»

رمان «صد سال تنهايى» روايت سوم شخص است از شش نسل يك خانواده با نام «بوئنديا» كه در «ماكوندو» ساكن هستند. خوزه آركاديو بوئنديا با اورسولا ازدواج مى كند و صاحب ۳ فرزند مى شوند. ۲ پسر و يك دختر. ۲ پسر يكى به جنگ مى رود و سرهنگ مى شود، «سرهنگ آئورليانو» و پسر ديگر «خوزه آركاديو» كارهاى خلاف اخلاق مى كند. سرهنگ آئورليانو با «رميديوس» ازدواج مى كند اما او خيلى زود مى ميرد و سرهنگ از ديگر همسرانش پسران زيادى مى آورد. خوزه آركاديو هم با دخترى به نام «ربكا» ازدواج مى كند و حاصلش فرزند پسرى مى شود با نام «آركاديو».
خواهر اين برادرها هيچ وقت ازدواج نمى كند. در اين رمان چند شخصيت فالگير و جادويى هم حضور دارند: «اورسولا»، «پيلار ترنرا»، «ملكيادس» كه يكى كولى است. اين رمان وضع يك خانواده را شرح مى دهد اما در آن «ماركز»  با نازك بينى و دقت مفاهيمى چون بى اعتمادى، خيانت، ظلم و ديكتاتورى، انحرافات اخلاقى، آيين ها و خرافه هاى بومى و تاريخى و... را با دقيق ترين توضيحات و بدون اشاره به صورت مستقيم بيان مى كند و توضيح مى دهد. هر كدام از اين شخصيت ها بخش هاى پنهان ذهن «گابريل» هستند. در شكل ديكتاتورى شاهديم كه پسر سرهنگ آئورليانو در غياب پدر چگونه به مردم دهكده ظلم مى كند. يا مثلاً در حوزه تخيلى و جادويى داستان كه با وجود غير واقعى بودن اما شكلى وصله اى در داستان پيدا نمى كند، آنجايى كه «رميديوس» در حال ملحفه پهن كردن به آسمان مى رود، هدف گلوله قرار گرفتن پيشانى كسانى كه صليب روى پيشانى داشته اند و... ملكيادس همان جادوگر كولى كه با كولى هاى ديگر وارد دهكده ماكوندو شده بود مى نويسد: نخستين فرد اين خانواده يعنى «خوزه آركاديو بوئنديا» با بسته شدن زير يك درخت مى ميرد و آخرين فرد خانواده خوراك مورچه ها مى شود. داستان اين گونه پايان مى پذيرد كه آئورليانو در حال خواندن واقعه توفان در جريان مرگ خود در توفان قرار مى گيرد و ديگر از اتاق «ملكيادس» بيرون نمى آيد. «چنين پيشگويى شده بود كه شهر آينه ها يا سراب ها درست در همان لحظه كه آئورليانو كشف رمز نوشته ها را به پايان برساند با توفانى از نوع نوح از روى كره خاكى محو و از خاطرات بشر زدوده خواهد شد و آنچه در نوشته ها آمده است، از ازل تا ابد ديگر تكرار نخواهد شد. زيرا نسل هاى محكوم به صد سال تنهايى فرصتى دوباره براى زندگى دوباره بر روى كره زمين نخواهند داشت» (از متن صد سال تنهايى) ماركز به دليل آثار ادبى ارزشمندى كه به ادبيات جهان سپرد در سال ۱۹۸۲ از سوى بنياد نوبل مستحق دريافت اين جايزه شد. او با آثارش فرهنگ و ادب و پايه هاى زندگى انسان هاى يك قاره را به  نگارش در آورده بود.

كسى به سرهنگ نامه نمى نويسد يكى از پرسوناژ هايى كه در غالب ذهن ماركز حضورى هميشگى دارد، «سرهنگ» است. سرهنگ نماد موقعيت و وضعيتى است كه هميشه پس پشت ذهن ماركز زندگى مى كند و گهگاه حتى خيلى كوتاه در روايت هايش حضور دارد. ماركز در سال ۱۹۵۷ (ماه ژانويه) اين رمان را به پايان مى رساند. شخصيت اصلى اين رمان سرهنگى است كه ما او را با نامى خطاب نمى كنيم، او بازنشسته يك انقلاب است، انقلابى كه او وقتى ۱۵ساله بوده يعنى تقريباً شصت سال قبل خزانه دار آن بوده است. سرهنگ هر جمعه منتظر رسيدن نامه اى است كه حقوق بازنشستگى او را به رسميت شناخته و بپردازند. او مى گويد خودشخصاً با سرهنگ «آئورليانو بوئنديا» ديدار كرده و وجوهات حاصل از جنگ داخلى را به او تحويل داده است، اما حالا ديگر كسى او را نمى شناسد. در آن زمان به افسران انقلابى قول داده بودند به آنها غرامت بپردازند. اما اين كار تا امروز كه او ۷۵ سال دارد اتفاق نيفتاده است. سرهنگ به همراه همسرش در خانه اى حاشيه شهر زندگى مى كنند، روزگار آنها به سختى مى گذرد، آنها پسرى دارند به  نام «آگوستينو» كه نه ماه پيش به دليل پخش بليت تقلبى در يك مسابقه خروس  بازى با شليك گلوله كشته شده است و اين حجم بزرگ دردى مى شود براى خانواده. تنها چيزى كه از «آگوستينو» مانده يك چرخ و يك خروس است. سرهنگ چرخ خياطى را فروخته و از هنگام مرگ فرزند با آن زندگى گذرانده است... اين رمان جداى از اين كه تصوير زيستن يك خانواده با تمام مصيبت هايش در آمريكا را نشان مى دهد به پديده هايى چون فقر، قمار، بى عدالتى و... مى پردازد. اما شايد مهمترين پيام آن حركت هاى اجتماعى - سياسى اى است كه فرزندان خودش را از خود دور مى كند، به عبارتى سرهنگ براى جريانات داخلى و انقلاب زحمت كشيده اما براى گرفتن غرامت شصت سال است كه اتفاقى نيفتاده و او كماكان منتظر است. اين فضا يعنى جنگها و انقلاب ها به اضافه فقر و فسادى كه در جامعه اتفاق مى افتد و حتى سرهنگ را هم در خود فرو مى برد از موتيف هاى اين روايت است. «عشق در سال هاى وبا» «گل سرخ» هديه عاشقانه اى كه پدر «گابو» به مادرش مى دهد، همين ديالوگ هاى عاشقانه است كه از آن روايت «برگ ريزان يا توفان برگ» زائيده مى شود. وقتى اين ديالوگ ها در سال هاى بسيار به هم تنيده مى شوند به تكامل مى رسند و پخته مى شوند، رمانى را از دل خود بيرون مى دهد كه نامش «عشق در سال هاى وبا» است. اين رمان با بن مايه اى عاشقانه واگويه هاى تمايلات انسانى است. تمايلاتى كه درون انسان را مملو كرده است. «گابو» در باره اين رمان مى گويد: «سال ها پيش در مكزيك داستانى خواندم در يك روزنامه، اين داستان درباره دو آمريكايى پير بود، مرد و زنى كه هر سال در «آكوپولكو» با هم ديدار مى كردند و هميشه به همان هتل مى رفتند و همان برنامه اى را اجرا مى كردند كه چهل سال بود تكرار مى كردند. هر دو تقريباً هشتاد ساله بودند و همچنان اين كار را ادامه مى دادند. تا اين كه روزى سوار قايقى مى شوند و قايقران در حالى كه مى خواهد پولشان را به سرقت ببرد آنها را با پارو به قتل مى رساند. پس از مرگ آنها بود كه عشقشان آشكار شد، تا آن زمان كسى از رابطه آنها خبر نداشت، اين داستان به اضافه داستان زندگى عشقى پدر و مادرم را دلم مى خواست سال ها بنويسم اين دو داستان يعنى عشق جوانى پدر و مادرم و عشق دوران سالخوردگى اين دو فرد هشتاد ساله در يكى از لحظات درك ناشدنى آفرينش ادبى به «عشق در سال هاى وبا» تبديل شد. اين رمان روايت مردى است با نام «فلورنتينو» كه عاشق «فرمينا»ست او نمى تواند به عشق خود برسد و «فرمينا» با خواستگار ثروتمندش ازدواج مى كند. «فلورنتينو» پنجاه سال به اميد اين كه بتواند دوست از دست رفته اش را دوباره به دست بياورد به زندگى اقتصادى مى گذراند و تلاش مى كند مشهور و ثروتمند شود. در اين پنجاه سال روايت شده انسان هاى زيادى را مى بيند اما هيچ كدام جاى دوست او را پر نمى كنند. اين رمان كه سال نگارشش ۱۹۸۵ است توسط «مايكل نيول» به تصوير كشيده شد. اين اثر به عقيده تهيه كننده فيلم پس از «رومئو و ژوليت» بهترين داستان عاطفى است كه تا به حال به آن پرداخته شده است. پيش از ساخت فيلم «فيدل كاسترو» دوست ماركز اعلام كرده بود علاقه مند است از اين طرح سينمايى حمايت كند اما «نيول» به دليل تحريم هاى عليه كوبا اين پيشنهاد را نپذيرفت. فضاى «عشق در سال هاى وبا» به قدرى پركشش و بومى است كه مخاطب را مدهوش و مجذوب خود مى كند.

زنده ام كه روايت كنم «مادرم از من خواست براى فروش خانه همراهش بروم، صبح آن روز از روستاى دور افتاده اى كه خانواده ام در آنجا زندگى مى كرد به بارانكيا آمده بود «ماركز اين گونه» زندگى اش را روايت مى كند.» اين اثر مربوط به ۳ گانه اى بوده كه ماركز روزگارى مى خواسته آن را بنويسد. جلد ديگر نوشته ها و جايزه هاى ديگر او بوده و جلد سوم مربوط به گفت وگوها، گزارش ها و ديدارهايش. «زنده ام كه روايت كنم» يك زندگينامه گزارشى و عادى نيست بلكه دريچه اى است به دنياى ماركز، دنيايى كه او در آثارش ساخته است. جهان ماركز جهانى است كه صادقانه در «زنده ام كه روايت كنم» مى نويسد، اين جهان مسأله مهم شبيه بودن آثار او به زندگيش را ثابت مى كند. اين رمان زندگينامه اى، تنش ها، دغدغه ها و دريافت هاى ماركز از زندگى را بيان مى كند. فراز و فرودهايى كه جهان بينى او را شكل داده اند.

جوانى ناآرام كه بين نويسندگى و روزنامه نگارى پرسه مى زند، خاطراتش را مى نويسد از خصوصى ترين موارد تا حركت هاى اجتماعى، سياسى و عمومى. اين رمان تاريخ پر اضطراب كلمبيا را نيز به نوشتار در مى آورد. از جمله قتل عام سال ۱۹۲۸ كارگران اتحاديه شركت ميوه و موز توسط ارتش اين كشور. اين رمان جهان «گابو» و جهان درگيرى هاى آمريكاى لاتين را نشان مى دهد.

پائيز پدرسالار اتفاقاً اين رمان در باره بازمانده اسطوره هايى است كه به عقيده ماركز كشورهاى عقب افتاده و وابسته به تاريخ جهان مى دهند يعنى «ديكتاتورها». به گفته ماركز ديكتاتورها معتقدند «ملت بهترين چيزى است كه اختراع شده است» و ماركز مى گويد ديكتاتور او معتقد بوده كه «ملت فقط خود او بوده است.» ماركز طرح «پائيز پدر سالار» را حدود سال هاى ۱۹۶۲ در سرداشت تا اين كه در اكتبر ۷۶ به اسپانياى دوران «فرانكو» رفت و ديكتاتورى هاى او را از نزديك حس كرد. اگر چه در سرزمين مادرى اش ديكتاتورهاى فراوانى ديده بود، اما «پائيز پدر سالار» در همان جا بود كه شكل اصلى اش را يافت. اين ديكتاتور ۱۰۷ تا ۲۰۳ سال عمر كرد. اين نگاه جادويى به سن و سال اين رمان را به سمت همان عنوانى كه به آثار ماركز داده اند يعنى «رئاليست جادويى» پيش مى برد. اين قدر ستم هاى اين ديكتاتور دهشتناك است كه فقط اين فضاى پر از وهم و دردآلود مى تواند آن را حكايت كند. اين رمان به نقل از ماركز «شعرى بلند درباره تنهايى يك ديكتاتور است.»

در اين فضا وقتى مردم متوجه مى شوند اين ديكتاتور جان سپرده است به كاخ او هجوم مى آورند. جسدى مى بينند مملو از انگل هاى دريايى و گلسنگ هاى ريز كه بر پيكر او نشسته است. همسر او اما راهبه اى بوده كه ترك صومعه كرده و به دزدى از سوپر ماركت ها پرداخته است و روزى به وسيله دندان شصت سگ خشمگين دريده مى  شود. كشتن وزير دفاع «پدرسالار» با نام «رودريگود آگيلار» به شكلى كاملاً عجيب و غريب و سرو كردن آن به عنوان غذا در ضيافت شما مقام هاى بلند پايه كشور از بخش هاى تكان دهنده اين رمان محسوب مى شود.

ماركز اين گونه اين بخش را روايت مى كند: سرلشگر معروف رودريگرد آگيلار در يك سينى نقره اى نزول اجلال فرمود دراز به دراز بر روى طبقه اى از گل كلم و برگ بود كه در ادويه خيسانده شده و در فر سرخ شده بود.» دغدغه هاى ضد انسانى و گاه شيطانى «پدرسالار» در اين رمان كنش ها، واقعيت ها و لايه هاى پنهان ديكتاتورها را حتى در دنياى درون خودشان به مخاطب مى  نماياند.

اگر چه ماركز آثار ديگرى هم دارد و همان طور كه آمد آن آثار نيز در خور توجهند اما جهان جادويى ماركز را مى شود از اين چند اثر هم دريافت، جهانى پر از اسطوره هاى كهن و ريشه هاى فرهنگى عظيم، جهانى كه خرافه در آن حضورى پر رنگ دارد و اين حتى در زندگى خود ماركز نيز طنين افكنده است. ماركز مى گويد: «وقتى كه من رمانى را مى نويسم در خودم سنگر بندى مى كنم و در هيچ چيز با ديگران شريك نمى شوم در واقع بر مسند غرور و استبداد مى نشينم» اين گونه است كه ماركز وقتى از عشق مى نويسد، قابل ادراك و حس است و وقتى از انقلاب ها دلخوشى ها و نامرادى هاى حاصل از آن يا از تنهايى چند سال در خانواده يا نزاع بر سر حيثيت خانوادگى  مى نويسد گويى سال ها در شرايط مشابه و با شخصيت هايش زيسته است و ژرفناى وجودى آنها را دريافته و به عمق آگاهى ها و تضادهاى آنها پى برده است. ماركز اين روزها به دليل اوضاع جسمانى نامطلوب در سرزمين خود «بوگوتا» زندگى مى كند.

انتهای پیام/ منبع: روزنامه ایران، 1385/10/20؛ عکس از گوگل