زنده باد خبرنگار

امرالله احمدجو، نویسنده و فیلمساز

خبرنگاری حرفه نیست حتی حالا که آنتونیونی یکی از زیباترین فیلم های تاریخ سینما را با نام “حرفه خبرنگار” ساخته است. خبرنگاری به مفهوم دقیق و درست آن “فعالیت فرهنگی” است و فعالیت فرهنگی شغل نیست “مشغولیت” است و مشغولیتی خود خواسته، مثبت، موثر و مفید که پی و بنیانش شوق سرشاری است که در متعالی ترین شکل و منتهی درجه اش به عشق عمیق، استوار و پایدار می انجامد و دل کندن از آن در حد ناممکن دشوار است حتی اگر پشیزی دخل و درآمد در بر نداشته باشد. احتمال زیاد گروهی از تحلیل گران، محققان و صنف و حرفه شناسان فرهیخته و صاحبنظر و صاحبنام چنین برداشتی را با تعریف پذیرفته شده و درس تدریسی ” حرفه” مغایر بدانند و قبولش نداشته باشند. صد البته بنده و امثال بنده منتشان را می کشیم به شاگردی قبولمان کنند اما از قضا و از اقبال طنز روزگار است که به طور معمول عامی و عوامی ترین وابستگان و نزدیکان و دوست و آشنایان و همسایگان و چه بسا از همکاران خبرنگارانی که این فعالیت کم نظیر و منحصر به فرد را عاشقانه و به قول معروف “چارچنگولی” چسبیده اند و در نا به سامان ترین شرایط معیشتی و گذرانشان دست بردارش نیستند، این نظر را به ساده ترین شکل و دم دست ترین واژه ها و آسانترین طرز بیان، تایید می کنند. آن زمان که دلسوزانه و با لحن آمیخته به یک حدود سرکوفت و سرزنش، دم به دم به گوششان می خوانند: “خبرنگاری هم شد کار که تو ول کنش نیستی؟…”  و پندشان می دهند و راهنماییشان می کنند: “برو بگرد پی یک شغل آب و نان داری که شغل باشد و صنار- سی شاهی در آمد از آن دستت بیاید اموراتت بگذرد، مدام زور صاحبخانه و جبرخانه به دوشی بالا سرت نباشد!…” و سرکوفت زدنشان را آشکارتر می کنند: “فلانی را نگاه کن همسال و همبازی و همشاگردیت و شاگرد تنبل کلاس بود و قد یک هزارم تو سواد و معلومات و هوش و حضور ذهن و سخت کوشی و حال و عرضه کار ندارد و با انتخاب شغل و حرفه مناسب به کجاها رسیده و چه دم و دستگاه و زندگی آراسته ای دارد و خودت را هم نگاه کن که یک دست رخت مناسب برت نیست و در حسرت یک جفت کفش درست و حسابی هستی بپوشی و یک نفس دنبال خبر بدوی برای رسانه ای که معلوم نیست تا سر برج دوام بیاورد و شندرقاز قراردادت را آیا بدهند یا ندهند!” و عمیقا متعجبند: “با این همه چیزهای تازه به تازه نو به نو دوست داشتنی، عشق ورزیدنی (و حتی پرستیدنی) مانند خانه های کاخ وار، اتومبیل های شاسی بلند، گوشی تلفن های فوق مدرن و انواع لوازم رفاهی اعیانی و امروزی این ساز عشق چه است که تو کوک کرده ای و نغمه ناساز سر داده ای و هر نوای دیگر به گوش هوشت باد است؟!” یا به قول آن دوست و همکلاسی ما : ” مخ خرابی بشر؟!…”

هرچند این اعتراض ها، سرزنش ها و نصیحت و راه نشان دادن ها در ظاهر سخیف و عوامانه به نظر می رسند، اولا خیالی و حدس گمانی نیستند و در زندگی اغلب قریب به اتفاق خبرنگاران، نقل و نبات و عین واقعند.دوم مغز و مغزه شان این حقیقت غیرقابل انکار است که خبرنگاری به مراتب فراتر از حرفه، پیشه، کار، کاسبی و شغل است و “مشغولیتی” است دلی و توام با عشق و با آن همه گفتن و واگفتن و توصیفات بلیغ نوابغ و اولیا و عرفا وشعرا، اکنون دیگر کیست نداند که عالم عشق (که خطرهاست در آن) هر دون همت لاابالی هوسباز متغفنی را جواز ورود نمی دهد و عاشق را مسئولیت پذیری باید و وفاداری و ثبات رای و قدم و هرگاه لازم آمد، خواری و خاکساری را به جان خریدن و تحمل هجر و حرمان و در مراتب و مراحلی از بذل جان ابایی نداشتن و “از سربریده” نترسیدن و نیستی را به تمسخر و ریشخند و بازی گرفتن و از مرگ نهراسیدن و این چیزها؟ چه فایده حاشا و کتمان این واقعیت پیش چشم و اظهر من الشمس را که هم اکنون در سراسر جهان حبس و زندان خانه دوم خبرنگاران است و بسیارشان در پی کسب اخبار درست و بی واسطه در جنگ ها، انقلابها، شورشها و خطرگاه های مختلف جان باخته اند؟ من به عنوان فیلمبردار، فعالیتم را در واحد خبر سیمای مرکز خوزستان آغاز کردم و بعد هم مدت ها با همین سمت در واحد خبر سیمای مرکز آذربایجان غربی بخت و افتخار همکاری با دوستان خبرنگارم قسمتم شد.(جمعا حدود ده سال) و آن هم درست زمانی که هر دو استان یکی از بحرانی ترین دوره های تاریخیشان را طی می کردند و کانون اتفاقات غیر  عادی و خبرهای داغ بودند. این دوره نسبتا طولانی (اردیبهشت ماه 57تا بهمن ماه 65) با همه سخت و دشواری ها و فراز و فرودهایش فرصتی را برایم فراهم آورد فوق العاده مغتنم تا علاوه بر آموختن روال معمول و شیوه های ابتکاری و تازه تر تهیه و عرضه خبر و گزارشهای تلویزیونی با بسیاری از خبرنگاران دیگر رسانه ها در عرصه های گوناگون همراه، همسفر، همگروه و همدل و هم صحبت باشم و با نوع و نحوه فعالیت و شخصیات و خصوصیات مشترک و فردی آن عزیزان از نزدیک آشنا شوم. به ویژه در تنگناهای حوادث بی نهایت صعب و تلخ تلخ و در قلب وقایع دلخراش و کابوس وار و میدانگاه هایی که خطر از آسمان و زمینشان می بارد و راه گریز بر محصوران از هر سو بسته است و چنین لحظه هایی که خوددارترین آدم ها بی اختیار و نابه خود پنهان ترین زوایای روحشان را به شکلی آشکاه می کنند. این تجربه ی سترگ و رودررویی با حتمیت مرگ بیخ گوش همه است و احتمال دارد برای هرکسی اتفاق بیفتد اما پس از رخت جان به در بردن و سالم جستن از ورطه، تا آنجا که حقیر سراغ دارم فقط و فقط آن گروه از انسان ها الی الابد توبه کار نمی شوند و پا پس نمی کشند و دیگر بار و دیگربار و هرچند کرات که پیش بیاید، خود خواسته و بی باک به استقبال خطر می روند که عشق راهبر و رهنماشان باشد: رزمندگانی که حتی اکراه مسئولان و ممانعت جدی فرماندهان جلودارشان نبود و هنوز زخم پا یا دست قطع شده شان به طور کامل بهبود نیافته به خط اول جبهه باز می گشتند. آتش نشان هایی که طی دوره رسمی خدمتشان بارها تا دم مرگ رفته اند و عشق به نجات همنوعان چنانی درجانشان ریشه دوانده که پس از بازنشستگی هم به خدمت داوطلبانه شان ادامه می دهند. جنگلبانان، شکاربانان، امدادگران، پزشکان جوان و تازه کاری که شاهد بودم در سردشت و پیرانشهر زیر چه بمباران دم به دمی متمرکز بر کارشان به خیل مجروحان جنگی می رسیدند و همگی داوطلبانه برای کمک آمده بودند و از جمله این گروه ها یکی هم خبرنگاران که می دیدیم اغلبشان مثل گروه خودمان که از تلویزیون اعزام شده بودیم، بدون گذراندن دوره آموزشی، بی اسلحه و حتی با رخت و پوزاری که مناسب جبهه جنگ نبود. در شجاعت و پایمردی دست کمی از رزمندگان نداشتند. همکار عکاسم علی کاوه که روز نخست پا گذاشتنم به جبهه جنوب، نترسیدن را با یک جمله کوتاه یادم داد: ” همه حواست را جمع کارت کن!” عکاس خبرنگار دیگر حاجی نعیمی که علی رغم جثه ضعیفش در پرخطرترین وضعیت همه را با شوخی های به جا و ترس و لرز نشان دادن های ساختگیش می خنداند و یادمان می انداخت تا نمرده و زنده ایم، شادمانی جز لاینفک و لازمه و شکر زندگی است؛ و آن جوان هفده هیجده ساله عکاس که پدرش ایرانی و مادرش آلمانی بود و فارسی را خوب یاد گرفته و روان صحبت می کرد و نزدیک پل سابله (عملیات طریق القدس) دوشادوش هم در خمپاره باران بی امانی گیر افتاده بودیم که هر مقدار امیدواری به زنده ماندن نشانه خوشبینی بیش از اندازه و ساده لوحی خالص بود، تقاضا و سفارش وصیت گونه اش آن شد که اگر جان در نبرد و من زنده ماندم دوربین و فیلم هایش را به واحد تبلیغات جنگ برسانم و من هم به تقلید، متقابلا از او خواستم دوربین و فیلم هایم را به سیمای مرکز خوزستان برساند و یک پرده بالاتر گرفتم و وصیت نامه ام را از جیبم بیرون آوردم و گفتم بیا پیش تو باشد و اگر وصیت نامه ننوشته ای بنویس بده من نگه دارم. چنان پوزخندی زد و به من که چندانی با او فاصله سنی نداشتم طوری گفت: “خدا بیامرزدت پیرمرد!” که از شدت شرمندگی و این که با آن نوشته پیشاپیش نوک ناخنم را به خشت لب بام زندگی بند کرده و ول کن این دنیا و زنده ها نبودم، ترس و مرگ را از یاد بردم و آن کاغذ را ریز ریز کردم به دست باد سپردم و خنده ته دلی دوتاییمان پیرمردی بسیجی اهل اردبیل را که نزدیکمان به قول خودش: “با تفنگ کلاج” تیر اندازی می کرد و نمی دانست موضوع چیست و چرا و به چه می خندیم، به عکس العمل واداشت و بی مقدمه بنا کرد ترانه ای آذری را برامان بخواند. از قضا چند لحظه بعد خمپاره باران ناگهانی بند آمد و پیرمرد با آن لحن شوخ خاص آذربایجانی ها به ما گفت: “تا نمرده اید نعشتان بار سنگینی ما نشده بدوید بروید پی کارتان بگذارید حواسمان جمع باشد مادر این بعثی ها را به عزاشان بنشانیم!” و این اصطلاح آخری را از خودم بلد شده بود آن وقت که با جوان دو رگه عکاس خبرنگار تازه با او همسنگر شده بودیم و اولین خمپاره نزدیک با سفیر گوشخراش از بالا سرمان رد شد و فرمانده خط و چند رزمنده یک صدا هشدار دادند: “بخوابید زمین!!!” و خمپاره یک کم آن سرتر، پشت خاکریز فرود آمد منفجر شد و من به قصد پنهان کردن ترسم بلند گفتم: “ای مادرت به عزایت بنشیند بعثی!” جوان عکاس که از این اصطلاح خوشش آمده بود گفت: “این را نشنیده بودم.چه فحش خوبی!” دیدم پیرمرد بسیجی که به گویش آذری با او چاق سلامتی کرده بودم و از این همزبان پیدا کردن حظش بالا آمده و حسابی با هم دوست شده بودیم، دارد چپ چپ نگاهم می کند گفتم: “فحش نیست.نفرین از سر غیظ است.” بعد از آن با انفجار هر خمپاره دور و نزدیک با آن جوان همصدا نفرینمان را به زبان می آوردیم و کم کم خلاصه شده اش را که “ای مادر به عزا!” و جوان دو رگه ذوق ایرانیش گل کرد یک کم تغییرش داد: “ای خواهر به عزا!” و من ایرانی تر از او، طبع روستاییم هم جنبید و اضافه کردم:”ای خواهر و مادر به عزا!” و مسابقه مان پای عمه و خاله و “ننه جان” و زن عمو و دیگر وابستگان ناموسی بعثی ها را وسط کشید و پیرمرد که مرا “ئوزیمیکی”یعنی “خودی” می دانست به گویش آذری تذکر داد: “چیز دیگر بگویید شوخی کنید و بخندید.این فحش ها خوب نیست معصیت دارد…” اما همان وقت باران خمپاره ها، بی اغراق تگرگ وار در گرفت و مهلت نداد برایش توضیح بدم بیان آرزوست و نفرینگونه ای در حق متجاوزی که به خود جرات داده پا از گلیمش درازتر کند و کمر به قتلمان ببندد. گویا طی این خمپاره باران که هر ثانیه اش کند و کشدار بیشتر از چند ساعت در نظرمان جلوه میکرد فکر حواسش مشغول این اصطلاح بوده و نزد خود معنایش را دریافته بود وحالا با کیف تکرارش می کرد.

تا آنجا که یادم است این تنها ماموریت جنگیم بود که در معیت خبرنگاری به جبهه نرفتم. هفت هشت نفر فیلم بردار بودیم که به سرپرستی محمدحسین حقیقی برای فیلم مستقلی در خطوط مختلف فیلم میگرفتیم اما چه در جبهه و چه در هر مکانی که پای جان در میان بود، وجود آن خطر برای خبرنگار همراهمان نیز با سایر اعضای گروه یک اندازه بود و بعضا یک حدود بیشتر از بقیه مان. شاید آن هایی که چندان اطلاعی از کم و کیف فعالیت خبرنگاران ندارند تصور کنند خطرناک ترین شرایط برای آن ها میدان جنگ است. از قضا به دلیل مجموعه ویژگی هایش خطرگاه شماره یک محسوب نمی شود. زیرا اولا تهدید در آنجا برای همه حاضران تقریبا یکسان است و گلوله های توپ و خمپاره و بمب و موشک، رزمنده و غیر رزمنده نمی شناسند. دوم هر که با هر سمتی راهی جبهه می شود پیشاپیش خطر را به جان خریده و با ذهنیت  و روحیه ی آماده قدم پیش می گذارد و بروز هر حادثه ای برایش غیر منتظره نیست. سوم محدوده جبهه تابع قواعد و مقررات معینی است و همسویی و همدلی و هوای همدیگر را داشتن حدی فراگیر و مشهود است که کمتر کسی احساس تنهایی و بی پناهی می کند و خبرنگار و گزارشگر و فیلمبردار و عکاس و گروه مبلغان و این گونه افراد از جانب فرماندهان و رزمندگان چنانی به گرمی پذیرفته می شوند که احساس می کنند قبل از آن در هیچ جای دیگر این حد ارج و قرب نداشته اند. سختی و مشقت خبرنگار و غافلگیر شدن در موقعیت هایی است بسیار ساده که تا لحظه ی وقوع اتفاق امکان بروزش ظاهرا وجود ندارد، بشود از قبل چاره جویی کرد.برای مثال بر اثر نقص فنی لوله گاز در خانه ای منفجر شده و خانواده را عزادار کرده و به خاک سیاه نشانده است. کسی مقصر این حادثه نیست و شخص و اشخاص حقیقی یا حقوقی هم اگر تقصیرکار باشند بعد هزار جور کارشناسی دقیق آیا بشود پیداشان کرد یا نشود. بازمانده های خانواده یا وابستگان داغداری که دستشان به جایی بند نیست به ندرت اتفاق می افتد به امدادگران یا ماموران آتش نشانی و ماموران انتظامی تعرض کنند اما این که بی مقدمه و ناگهانی یقه خبرنگار را بگیرند و همه غیظشان را سر او خالی کنند، هم محتمل است و هم غیر قابل پیش بینی. یک نمونه اش آنچه پیش از انقلاب در مرکز خوزستان برای ما اتفاق افتاد:

چند روز از اولین اعتصابمان(به تبعیت از همکارانمان در تهران) می گذشت که نمایندگان معلمان اعتصابی خرمشهر آمدند به خواهش و تمنا که از تجمع و تظاهرات آن ها در یکی از دبیرستان های خرمشهر گزارش تهیه کنیم. گفتیم ما به هزار زحمت گروهی از همکاران را با خود همراه کرده و اعتصاب و اعتراضمان را علنی کردیم و مخالفانمان در کمین نشسته اند دستاویزی پیدا کنند که به رخ خودمان بکشند: “دیدید؟! حالا خوردید؟! پس ما چه گفتیم که شما مردش نیستید و از این عرضه جربزه ها ندارید؟!…” و هم بقیه را بترسانند که:” این ها گولتان می زنند می خواهند رخت خودشان را در ببرند و شما را هل بدهند بیندازند تو گود معرکه. ندیدید به یک اشاره راه افتادند رفتند گزارش بگیرند؟ مگر نمی گفتند تا چنین و چنان نشود دست به سیاه و سفید نمیزنیم، اعتصابیم و چه؟! این هم اعتصابشان!” اما معلمان خرمشهری هم آن طور که می گفتند کم خون به دلی نکشیده بودند و ثبت شدن تجمع و اعتصابشان براشان اهمیت حیاتی داشت و خلاصه بعد از کلی بحث و مشورت قرارمان بر آن شد که مخفیانه برویم گزارش مورد نظرشان را تهیه کنیم و فیلم ونوار صدای گرفته شده را نزد خودشان امانت بگذاریم که بر ندارند به دلخواه تدوینش کنند و تجمع آن ها را وارونه جلوه دهند تا زمانی که اعتصاب ها به نتیجه رسید و پخش این نوع گزارش امکانپذیر بود فیلم را بدهیم لابراتوار و تدوین کنیم. همه چیز مطابق برنامه مان پیش رفت و در موعد مقرر سر قرارمان حاضر شدیم. مجموعا شصت هفتاد نفر معلم بودند و صد و چهل پنجاه نفر دانش آموز دبیرستانی که در محوطه مدرسه به نوارسخنرانی ضبط شده ای که از بلندگو پخش میشد گوش می دادند. نمایندگان معلمان به ما خوش آمد گفتند و شرایط موجود هم مساعد تر از آن به نظر می رسید که حتمی و ضروری بدانیم سخنرانی را قطع و ورودمان را اعلام کنند. نماهای نمایشی لازم را از زوایای مختلف گرفتیم و رفتیم کنار محوطه که دور از سر و صدا خبرنگارمان با نمایندگان مصاحبه کند و سخنگوی آن ها بیانیه شان را جلوی دوربین قرائت کند و خوش و خوشحال برگردیم برویم پی کارمان. دو سه قدم از جمعیت فاصله گرفته بودیم که شنیدیم یک نفر غرولند کرد: “این ساواکی ها اینجا چه می خواهند؟” اما نه ما و نه آن نماینده معلمان که همراه و راهنما و معرفمان بود اهمیتی ندادیم و چیزی به او نگفتیم(بعد ها کاشف به عمل آمد که خود او یکی از ماموران ساواک بوده و همزمان با حرکت ما، از دفتر حراست مرکز آبادان بیرون آمده و قبل یا بعد از ما خودش را به آن مدرسه رسانده و “مامور دولت در حین انجام وظیفه بوده!” مصاحبه داشت تمام می شد که شنیدم صدای الله اکبر دانش آموزان پشت سرم نزدیک و نزدیک تر می شود و خبرنگارمان (آقای سرداری زاده) و نماینده معلمان که رو به روی جمعیت بودند هر دوتایی سر برگردانده در سکوت جمعیت را نگاه می کنند. به گمان این که سکوتشان به خاطر سر و صدای بلند و مزاحم مصاحبه است، فیلمبرداری را قطع نکردم و وقتی خبرنگارمان دستش را با میکروفن پایین آورد و به من هشدار داد: “بیا!” دیگر دیر شده بود و فرصت نکردم دوربین را از روی شانه ام پایین بیاورم. صف اول رسید و از من رد شد و دوربین اکلیر نازنینم را یک لحظه روی هوا دیدم که چرخ زد آمد زمین و دانش آموزان سرتا پا کوره آتش ریختند سر خبرنگار و با “علی آقا بستار” که دستیارم بود و کار صدابرداری را هم به عهده داشت؛ موقتا قسر در رفته بودیم و با افتادن دوربین عقبه جمعیت مرا نشناختند ولی باطری دوربین که سرشانه ام مانده بود مشتم را باز کرد و یکی گفت: “این فیلمبردار است!” و دیگر باران مشت و لگد امان نمیداد چیزی بگویم و اصلا چه باید بگویم؟ در همان وضعیت هم برایم خنده دار و مضحک بود داد بزنم : “من ساواکی نیستم!” و خنده دار تر که وقتی هم معلم ها به هر زور و زحمت حالیشان کردند این ها را خودمان دعوت کرده ایم و جلوشان را گرفتند، پسرکی ریزه و کوتاه قد دست بردار نبود و عقب و جلو می دوید و بروسلی وار ضربه هایش را فرود آورد و هنرش را وقت گیر آورده بود و نمایش بدهد.آخرش هم هر کدام از یک طرف در رفتند و روشان نشد بایستند عذرخواهی کنند و ما ماندیم و دوربین و ضبط صورت درب و داغان شده و شرمندگی بیچاره معلمان و از همه مهمتر دست شکسته خبرنگارمان که مدت ها وبال گردنش بود و صورت تماما کبود و خون آلود علی آقا بستار…

از این نوع خطر و تهدید ها یک لا صد لا بدتر تحقیر است. در واحد خبر ارومیه به ما ماموریت دادند اول برویم هلال احمر با مسئول آنجا مصاحبه کنیم و بعد از آنجا در اداره کشاورزی از جلسه روستاییان با حضور استاندار وقت چند نمای “تک باز” بگیریم و برگردیم. با مسئول هلال احمر هماهنگ شده بود بی معطلی مصاحبه گرفتیم و صدابردارمان که دیگر کاری نداشت سر راه پیاده شد رفت وخبرنگارمان که گوینده خبرهم بود ماند و من و راننده و دستیارم. باید عجله می کردیم که خبرنگارمان سر ساعت در استودیو پخش حاضر باشد اما نه آن حد با شتاب که راننده مان چند بار کم مانده بود فاجعه بار بیاورد. خدا بیامرز دستیارم مرد شوخ طبعی بود و راننده مان مثل کودک تحریک پذیر و هر چقدر خبرنگارمان سعی می کرد قانعش کند به اندازه کافی وقت داریم و سر موقع به پخش خبر می رسیم لازم نیست تند براند با یک جمله دستیارم که: “به وقت اولسا، خبر چوخ حساس دیر،دیه جاقلار سن مسئول سن!” یعنی اگر دیر شود، خبر خیلی حساس است و خواهند گفت تو مسئول و مقصرش هستی! راننده حرف خبرنگارمان را نشنیده می گرفت و سرعتش را بیشتر می کرد. خیلی زود رسیدیم به اداره کشاورزی اما آن ها جلسه شان را زودتر شروع کرده بودند؟! مسئول خبر درست هماهنگ نکرده بود! یا هرطور، تقریبا آخرهای جلسه به محض این که چشمش به ما افتاد بنا کرد به داد و فریاد که چرا دیر آمدید و مگر از دیروز تا الان صد دفعه پیغام نداده ام و اگر حالش را نداشتید چرا بی رودربایستی نگفتید؟ و از همین حرف ها و دم به دم درجه غیظ و پرخاشش را بالاتر برد. خبرنگارمان برایش توضیح داد ما مطابق فرمایش مسئول خبر عمل کردیم و برابر گفته ایشان باید ده بیست دقیقه دیرتر از الان می رسیدیم اینجا و اگر باور نمی کنی زنگ بزن به خودشان و نگو ما اینجاییم و بپرس کی می رسیم ببین چه می گویند!

یک کم آرام شد اما وقتی متوجه شد صدابردار همراهمان نیست بار دیگر غیظش بالا آمد و کشاورزان را که ساکت نشسته بودند و کارشان به این کارها نبود شکر خودش کرد که : “بله دیگر! کشاورز و روستایی همیشه و همه جا باید مظلوم باشد و حقش خورده شود!” و از همین حرف ها و آن بنده خداها هم از راننده ما سر و ساده تر و تحریک پذیرتر و یکبارگی بنا کردند به : “هوووو!….هووووو!….” و اگر بدانید “هو شدن”به ویژه که به ناحق هم باشد چقدر تلخ و ناگوار است!

از باران مشت و لگد به ناحق که بر سر و روی آدم بیارد یک لا صد لا دردآورتر! بعد از سی و پنج شش سال هنوز صورت رنگ پریده و خیس عرق دوست خبرنگارم و چشم هایش که از شدت درماندگی دو دو میزد در نظرم است.

و یک لا صد لا آزارنده تر کتک و تحقیر، توقع و بازخواست بی مورد بالادستی ها و صاحب اختیاران است: صبح فاجعه آتش سوزی سینما رکس ما اولین و تنها گروه تلویزیونی بودیم که پیش از خاکسپاری اجساد وارد محل شدیم. بیش از یکصد دقیقه فیلم از محشر کبرایی گرفتیم که مانندش در هولناک ترین کابوس های زمان کودکیم ندیده بودم. فیلم ها از نور”ریورسال” سیاه و سفید بودند و دو نفر متصدی لابراتوار داشتیم که از بد حادثه یک نفرشان در مرخصی بود و دومی هم که فکر نمی کرد چنان اتفاقی در پیش است بی خبر و دزدکی رقته بود تهران. پی در پی از واحد خبر تهران تماس میگرفتند فیلم بفرستید! گفتند یکی از کارمندان واحد نودال و امپکس با طرز کار لابراتوار آشنایی دارد(آقای مرتضی علمداری) اما خود او زیر بار نمی رفت تا این که مدیر مرکز مسئولیتش را شخصا به عهده گرفت و گفت: “اگر خراب شد با من! تو سعیت را بکن!” دستگاه را به کار انداخت و از ده حلقه ی چهارصد فوت تا هشت حلقه اش با امتحان قضا قدری و پیچاندن انواع ولوم ها و کم و زیاد کردن سرعت دستگاه، یکی پس از دیگری تلق شیشه ای بدون کمترین آثاری از تصویر بیرون آمدند و یکی از تاریخی ترین سندهای انقلاب پیش چشم همه مان نیست و نابود شد تا این که بالاخره در حلقه نهم رد ضعیفی از تصویر به چشم آمد و دو سوم حلقه آخر(حدود هفت دقیقه) تصویر قابل قبول حاصل شد(همان ها که احتمالا پسین فردای شب فاجعه و بعد ها در گزارش های مختلف مربوط  به آبادان و سینما رکس از تلویزیون دیده اید). بدون شک غیبت هر دو متصدی لابراتوار و بلایی که سرفیلم ها آمد تقصیر ما نبود اما مدیر مرکز که از این اتفاق و دیر رسیدن فیلم ها به تهران عصبانی بود یا به هر علت دیگر، به شکلی عجیب و غیرمنصفانه پاپیچمان شد وسخت مواخذه مان کرد چرا تحت تاثیر واقعه و مشاهده یک بیابان جسد تا مغز استخوان سوخته هموطنانمان با مردم عزادار همنوا شدیم و طاقت از دست دادیم: “شما باید شاعر می شدید،نه خبرنگار!” وچنان با خاطر جمعی این را می گفت که انگار خبرنگار باید ربات گونه باشد و کل عاری از احساسات!

بخواهم شرح اسارتمان در کردستان، راه گم کردنمان در اطراف میاندواب و ندانسته وارد منطقه دشمن شدن و از مرگ حتمی جستن، طوفانگیر شدنمان در دریاچه ارومیه و ده ها واقعه از این دست را بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود که نه در حوصله این مقال است و نه هرگز اعتقادی به نوشتن و واگویی این خاطرات داشته ام از آنجا که می دانم همسالانم سرگذشتی به مراتب پر ماجراتر و شنیدنی تر از بنده دارند و نخستین بار است برای ادای دین به همکارانم در واحد خبر و نه به جهت از خود گفتن که درست یا نادرست به قصد هرچه مستند تر و اصل و اصیل و دست اول بودن عرایضم این ها را قلمی کرده ام که گفته باشم و خاطرجمعتان کنم خود به نوعی اهل بخیه بوده ام و آنچه بیان شد و به عرضتان رسید انشا نویسی و نقالی نیست که از دور دستی بر آتش دارد و چیزکی درباره خبرنگاران شنیده و چیز ها می گوید.

در خاتمه این جسارتنامه لازم است عرض کنم کمال بی صداقتی و دو رویی است اگر پنهان کنم آنچه را “تجربه و فرصت مغتنم” توصیف کردم اسم درستش ” توفیق اجباری” است چرا که به عشق فیلمسازشدن مدرسه عالی تلویزیون و سینما و از بین تخصص های موجود آن زمان در این مدرسه ” فیلم برداری” را که گمان می کردم به فیلمسازی نزدیک تر است انتخاب کرده بودم و با انتقالم به شهرستان و کارمند واحد خبر شدن “به اجبار و اکراه” آن دوره را گذراندم و طول کشید تا سر بیفتم چه فرصت طلایی و نیکویی و چه پشتوانه ذهنی لازمی برایم فراهم کرد تا زمانی که فیلمنامه نویسی و فیلم سازی را شروع کردم به لطف فعالیتم در بخش خبر، شناختی نسبی از جامعه ای که عضو کوچکش هستم حاصل کرده باشم و یادم نم یرود که در این مسیر همکاران خبری و دوستان خبرنگارم هر اندازه که خواستم و مقدروشان بود از یاری و پشتیبانیم دریغ نکردند. بی هر تکلفی یادم دادند: “تو بازی را خوب و بازی خوب را شروع کن، ما به هر سن و سالی که هستیم کودک و همبازیت می شویم!” به یک یکشان درود می فرستم و از بن دل می گویم: زنده باد خبرنگار!

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *