داستان حواس پرتی یک خبرنگار

فاطمه شیرازی*

آن روز ستاره بیشترازهمه عجله داشت که به دانشگاه برسه .باید زود برمی گشت و مقاله ای که راجع  به روز دختر نوشته بود، ویرایش می کرد تا به دفتر هفته نامه ارسال کنه. لپتابشو گذاشته بود توکوله پشتی تا تو اتوبوس، مترو یا بین ساعات کلاس مقاله رو تکمیل کنه، دوان دوان خودشو به اتوبوس مسیر مترو رسوند، قسمت زنونه پر بود، با التماس به راننده نگاه کرد تا اینکه راننده اجازه داد رو پله قسمت وسط اتوبوس وایسه! دوید طرف دروسط، هنوز روی پله اول درست جابه‌جا نشده بود که در  بسته شد وکوله موند اون طرف در!

دستپاچه به اطراف نگاه کرد. نمی دونست چیکارکنه، فریادم می زد تواون شلوغی وهمهمه به راننده نمی رسید. انگار کسی هم حواسش به اون نبود. اما نه! یکی از مسافرا همین که  چهره مضطرب ستاره رو دید وحشت زده فریاد زد آقای راننده نگه دار یکی لای درمونده .

مسافرا انگار تازه برای اولین بار ستاره رو دیده بودند، جیغ وفریادشون رفت به هوا اما  راننده نمی تونست نگه داره! چون جای مناسبی  برای نگه داشتن پیدا نمی کرد. کوله پشتی هم هر لحظه بیشتر به پایین کشیده می شد. بعد از چند دقیقه که برای ستاره  ساعت ها گذشت؛ اتوبوس متوقف شد. ستاره باعجله کوله رو که بندش هم پاره شده بود به طرف خودش کشید. دیرش شده بود، پیاده شد و  تا مترو دوید، به همین دلیل همهمه سرزنش مسافرهای اتوبوس رو پشت سرش نشنید. تو سیل جمعیت به زحمت جایی برای خودش تو واگن مترو پیدا کرد. در این شرایط نمی توانست چیزی تایپ کنه اما مغزش به سرعت کلماتو کنار هم می چید.

با استرس زیادی به اولین کلاسش رسید. ولی آنقدر تو فکر مقاله بود که حتی یادش رفت با دوستاش یه سلام واحوالپرسی بکنه. بعداز کلاس اول و بی خیال کلاس دوم یه لیوان چای گرفت و شروع کرد به تایپ کردن که یهو متوجه شد باتری لپتاب داره تموم میشه و صبح از بس که عجله داشته شارژرش رو روی کابینت جا گذاشته بود. اما چاره ای نبود فقط یه ساعت وقت داشت، باید به سرعت ایمیلش می کرد. بنابراین با خودش فکر کرد “می رسونمش” وغرق در کارش شد.

بالاخره تموم شد! هنوز چند دقیقه زمان باقی بود، نفس راحتی کشید، با لبخند سری تکان داد. انگار داشت افکار مزاحمو از سرش دور می کرد و با غرور کلید اینترو فشارداد … لپتا ب خاموش شد! اصلا یادش نبود که شارژ لپتابش کمه و شارژر همراش نیست! ای کاش اون نفس راحتو نمی کشید، ای کاش سرشو ازرو لپتاب بلند نمی کرد وبه اطراف نگاه نمی کرد ،حتی ای کاش لبخند نمی زد و زودتر مقاله را می فرستاد.  با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و خیلی کوتاه و سر سری با یکی دو تا  از دوستاش که داشتن نزدیک می شدن خداحافظی کرد از دانشگاه با عجله اومد بیرون، سوار تاکسی  شد و رفت به سمت دفتر مجله  تا دست نوشته هایش را به سردبیر بده وعجز ولابه کنه، بلکه اخراج نشه.

به دفتر نزدیک شده بود، دستشو برد تو کوله  که کیف پولشو دربیاره، دید ای داد نیست که نیست. کوله را روی صندلی  خالی کرد. نه، نبود که نبود! مغزش واقعا قفل کرده بود وچیزی رو به خاطر نمی آورد. نمی دونست کجا مونده و چه کار باید بکنه، سعی کرد خودشو آروم کنه، فکری به خاطرش رسید، به دفتر که رسید از تاکسی پیاده شد به مش ابرام سریدار ساختمان مجله ماجرا رو تو دوکلمه گفت و خواهش کرد راننده رو راه بندازه و به طرف آسانسور دوید. ” ای داد ، آسانسور طبقه دهمه! ” زیر لب غری زد وبه طرف پله ها خودشو کشوند وقتی نفس نفس زنان  به طبقه سوم رسید، دلش می خواست رو صندلی روبروی کولر بشینه. اما یادش اومد که  واسه چی  اینقدر با عجله اومده!

رفت  پشت در اتاق سردبیر  ضربه ای به در زد. اما صدایی نشنید. با وجود این سراسیمه وارد اتاق شد و بی وقفه،  با آب و تاب و استرس، جریان رو یک نفس تعریف کرد دوسه دستمال کاغذی مچاله هم تو دستاش بود که خورد شون کرد و روی زمین ریخت. انگار بچه شده بود، کلاس اول ، با مقنعه صورتی که لبه ش تور داشت، کنار میز خانم معلم این پا و اون پا می کرد که چرا دیکته شب را ننوشته؛ که صدای سردبیر اونو از خیالاتش بیرون کشید:

–         گوشِت بامنه؟

نه؛ نبود. متوجه نشده بود سردبیرش چی داره میگه اما انگار لبخندی به لب داشت. حواسشو به زحمت جمع کرد، صدای سردبیر با اون لبخند عجیبش انگار ازته چاه میومد :

–         اول برو یه جارو بیار این خورده دستمال هارو جمع کن، الان جلسه دارم آبرو ریزیه، دوم برو یه نگاه به تقویم بنداز. روز دختر سه شنبه آینده س…

ستاره دیگه چیزی نشنید و همینطور که به سمت در عقب عقب می رفت غش کرد و روی زمین افتاد!

*دانشجوی رشته روزنامه نگاری دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *