داستانک…

اینبار کرونا

هنوز دو روز از لمینیت کردن دندونام نگذشته بود که سر کله کرونا پیدا شد. تیتراصلی روزنامه هم شد: #کروناراشکست می دهیم

پیامهای بازرگانی هم طرز صحیح دست شستن و…

عمق فاجعه برام اونجا بود که باید ماسک می زدم و پولی که برای لمینیت رفته بود با نخندیدن و ماسک زدن بی اثر شده بود.

میبنی مامان از چینی ها اینجوری خیر رسید واسمون…

مامانم: آخه یکی نیس به اینا بگه سوپ خفاش دیگه چیه؟ چهارتا استخون یه روکش که خوردن نداره!

خب مامان کله پاچه ماام واس اونا خوردن نداره دیگه…

روز ها و هفته گذشت مسئله کرونا واقعا جدی بود. مردم باید رعایت و قرنطینه میکردن. کارمنم شده بود پیام ارسال کردن به دوستان اشناها که آقا جان دستاتو بشور بیرون نرو، ماچ و دست دادن راه ننداز. از طرف دیگه من عاشق پیامک  v.Behdasht  شده بودم.

کجاشو دیدید؟ دوسه بارم پیامهایی میومد از اینطرف و اونطرف که بیداری؟ دستاتوشستی؟ خلاصه اصلا حس خوبی داره یکی انقدر پیگیر حالت باشه! ممنونم واقعا

از شوخی بگذریم هر روز امار مبتلا و کشته افزایش داشت.

ولی ایولا مدارس و دانشگاهها تعطیل شد و خبردادن تا سال جدید کلاس آنلاین برگزار میشه. زهی خیال باطل!

تلویزیون هم که با وجود زحمت کشان صدا سیما شده بود سریال و هشتگ کرونا را شکست می دهیم . همین جور که چشمم به نقی پایتخت بود کلی سوال تو ذهنم بود که دلم می خواست  رو یه برگه بنویسم تا اطلاع ثانوی به هیچ یک از سوال ها پاسخ داده نمیشه و بزنم پشت شیشه ذهنم تا دیگه هیج سوالی تو ذهنم تداعی نشه. چون اصلا جوابی براشون نداشتم .

بگم چی از کدوم بگم از هم وطنایی که رعایت نمیکنن یا از دکترا پرستارایی بگم که در خط مقدم مشغول جنگ با ویروس کرونا هستند. راستی گفتم پزشک؛ جا داره از تمامی کادر پزشکی و همکاراشون واقعا ممنون باشیم که جونشون رو برای عزیزانمون فدا می کنند .

ماگرزسربریده می تریسدیم

در محضل عاشقان نمی رقصیدیم

شعری بود که پشت لباس های پرستارا دیدم …

ای بابا با این همه تذکر باز داستان کرونا اونجایی برام تموم شد که دیدم یارو واسه اینکه دستشو نون داغ نسوزونه، ماسکشو درآوردو نونو باهاش گرفت و رفت. خودخفاش هم بالهاش سوخت…

 الان چند هفته است از اومدن  مهمون ناخونده کرونا می گذره و نزدیک عیده. فقط نگران v.Behdasht  ام که دیگه پیام نمیده سپردمون دست خدا…

خلاصه همه اخطارها زنگ ندارند، گاهی سکوت آخرین اخطار است …

انتهای پیام/ زهرا شریفی

19 دیدگاه برای «داستانک…»

    • Avatar
      2020-03-19 در t 2:58 ب.ظ
      Permalink

      ب نظر من این متنِ خوبی بود ومی دانم ک میتوانی بهتر از این داستان هم بنویسی .

      پاسخ دادن
  • Avatar
    2020-03-17 در t 7:49 ب.ظ
    Permalink

    متن متوسط رو به خوبی بود میشه بهترم بشه با تمرین بیشتر عالی تر بشه و موفق خواهی بود

    پاسخ دادن
  • Avatar
    2020-03-18 در t 3:47 ق.ظ
    Permalink

    به نظر من این مطلب متوسط پایینه. سایت شما مطالب خوبی داره. با انتشار این مطالب سطح سایت پایین میاد.

    پاسخ دادن
    • Avatar
      2020-03-19 در t 11:43 ق.ظ
      Permalink

      بله به دلیل تازه کار بودن هست ممنون از نظرتون تلاشم رو برای یک کار بهتر میکنم .

      پاسخ دادن
  • Avatar
    2020-03-19 در t 7:46 ب.ظ
    Permalink

    سلام
    متن قشنگی است .اصولا نوشتن کار سختیست و جرات میخواهد. مخصوصا که تولید محتوا باشد.

    پاسخ دادن
  • Avatar
    2020-03-19 در t 8:34 ب.ظ
    Permalink

    به نظر من به عنوان اولين كار خوب بود…طنزهاي بامزه،….
    از شعر بكاربرده هم خوشم اومد خوب بود….

    پاسخ دادن
  • Avatar
    2020-03-22 در t 8:47 ب.ظ
    Permalink

    جالب بود. ولی متن از ابتدا تا به آخر با یه آهنگ و نوای سریع حرکت می‌کرد. که مطمئنا در نگارش‌های بعدی با دقت بهتر وجالبتر و عالی‌تر خواهد شد.

    پاسخ دادن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *